همه شب گويم که ترک اين سودا کنم باز چون فردا شود امروز را فردا کنم چون مرا سودايت از روز نخستين در سر است پس همان بهتر که آخر سر در اين سودا کنم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:48  توسط maryam
|
اي مردم هميشه دروغ است نام تان خورديد نان عاشقي ام را حرام تان دلواپسم براي غزل. عشق. زندگي بوي فريب مي رسد از احترام تان فردا براي گريه اگر بغض بشکند سر مي نهم به شانه سنگ کدام تان در خلوتي که از خود من هم فراتر است گم مي کند تمام مرا ازدحام تان مي خواهم از کنار شما ساده بگذرم پاسخ نمي دهم به فريب سلام تان مثل هم ايد. اهل همين روز و ماه و سال هرگز به آسمان نرسد پشت بام تان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:13  توسط maryam
|
با دست هوس دريغ تا شد پشتم در مظهر عشق وا شد آخر مشتم آنقدر هوس به مغز کامم کوبيد تا در شب کام عشق خود را کشتم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:42  توسط maryam
|
با تو هر لحظه شب گفتگو دارم هنوز آن شب عشق آفرين را آرزو دارم هنوز روبرويم بودي و من خيره در چشمان تو بي تو تصوير تو را در روبرو دارم هنوز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:38  توسط maryam
|
هر روز پنجره دلم را به باغ روياها باز مي کنم گل ها......... به من سلام مي کنند درخت ها............ برايم دست تکان مي دهند پرنده ها برايم آواز مي خوانند رودخانه ها خرامان و نالان از کنارم مي گذرند ماهي ها برايم ابراز احساسات مي کنند به راستي که چه زيباست. باغ روياها که اگر تو نيز آنجا باشي!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:30  توسط maryam
|
تقديم به او که تقدير را بازي کودکانه اي ميدانست که آخر يک روز مثل يک اتفاق ساده تمام مي شد* به او که فلسفه را به اندازه يک چرت نيم روز تابستاني دوست داشت* براي مردادي که هيچ شهريوري نداشت* به او که روزي که همه از هجرت باد و کنده هاي سوخته مي گفتند به ابري دلخوش بود و به تقديري که مي گفت: ديدي سر نجام در ميان دو نقطه پير شديم.......
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط maryam
|
زندگي يک خيال نيست. زندگي يک سراب نيست. مي توان آن سوي زندگي را در يک خيال و سراب ديد. مي توان آن را به زيبايي اين خيال آراست و پس از آن شايد روزي تمامي آن زيباييها در هم بشکند. زندگي حقيقتي است به وسعت تمامي لحظات زيبا و به ياد ماندني.......
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:23  توسط maryam
|
فالگير کف دستم را نگاه کرد. مي دانم! او تو را ديد و هيچ نگفت. خطهاي پيچ در پيچ و سرنوشتي گنگ* او در تقاطع اين خطوط گيج مانده است و من از نگاهش مي خوانم: که ما چون دو خط موازي هرگز به هم نمي رسيم!!!!......
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:7  توسط maryam
|
کاش يک بار ديگر مي توانستم گرماي پر مهر دستانت را حس کنم* دلم مي خواست بار ديگر تو را در کنارم ببينم* افسوس که به خاطره ها پيوستي* يادت گرامي......
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 11:51  توسط maryam
|
در حضور چشمان حيرت زده ماه با دلم گفتگو مي کنم* از خاطرات دور و نزديک مي گويم* از شبهايي که بيداري ستارگان و زيبايي ماه را ناديده گرفتم* از شبهايي که اسير پنجه هاي خواب بودم و از ديدن مهتاب محروم ماندم* من عبور مطر نسيم را نديدم* من سرود باران را نشنيدم! اگر دل. دست مرا بگيرد من نيز خواهم شکفت و از بند ظلمت رها خواهم شد* چونان ستاره اي که در خاموش ترين شب. سرود سپيد صبح را خواند و شعر روشن فردا را بر لوح آسمان نوشت
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:41  توسط maryam
|